روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست ؟ شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
و سال ها پیش ... این بیت بود که با احساس عجیبی که در دل من به وجود آورد باعث شد به دنبال شاعرش بگردم و به شعرها و شخصیت قیصر امین پور آشنا شوم ...شعری که او در آن از انتظار سخن می گوید ... امشب شب عید نیمه شعبان است ...شب شادی منتظران ... میلاد موعود مهربان ...در سال های اخیر خیلی از بزرگان و عزیزان را از دست داده ایم ...و شاید دوست داران و منتظران واقعی حضرت را ... در شادی امشب و لحظه های آسمانی آن ، خوبان و بزرگانی را که دیگر در جمع ما نیستند از یاد نبریم ... . طلوع می کند آن آفتاب پنهانی زسمت مشرق جغرافیای عرفانی دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست ؟ شنیده ام که می آید کسی به مهمانی کسی که سبزتر است از هزار بار بهار کسی ، شگفت کسی ، آن چنان که می دانی کسی که نقطه آغاز هرچه پرواز است تویی که در سفر عشق خط پایانی توی بهانه آن ابرها که می گریند بیا که صاف شود این هوای بارانی تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد بیا که می رود این شهر رو به ویرانی کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی هیچ وقت بیش از همه چیز سادگی اش مرا به خود جلب می کرد . حرکات و رفتارهای کودکانه و گاه آمیخته با طنزی تلخ ...و نمی دانم درد پنها نی که در رفتار و حرکات و ویژگی های ظاهریش نمایان بود .غالبا به او نقش انسان های ساده لوح با ظاهری عجیب داده می شد ..اما حرف هایش عمیق ترین و معنادارترین بود ...امشب نمی دانم چرا ...شاید غربت ..تنهایی ... نمی دانم چه چیزی باعث شد که دوباره شعرهای پناهی را بخوانم ...و یاد روز درگذشتش افتادم ...و اینکه در خانه اش از دنیا رفته بود اما بعد از گذشت ساعت ها از مرگش ، فهمیده بودند .او که براستی هنرمندی ساده بود و با تمام شاعرانگی هایش دوست داشتنی ... متولد شده در روستای دژکوه از توابع کهگیلویه ...طلبه ی مدرسه ی آیت الله گلپایگانی ...که نتوانست رنج ارشاد و راهنمایی مردم را تاب آورد! ... وبه هنر تئاتر روی آوردو تلویزیون و سینما ... تا با رفتن در قالب دردهای انسانی، در نقش هایی که به او می سپردند از ناگفته رنج های مردم بگوید : نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار، محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشی /روزی روزگاری/مثل یک لبخند/ایوان مدائن/ هشت بهشت/امام علی/همسایه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستی/ آواز مه ... گذرگاه /گال/تیرباران /هی جو/نار و نی /در مسیر تندباد /ارثیه / سایه خیال/چاووش /اوینار /هنرپیشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوی بزرگ/بلوغ /مریم مقدس ... نخستین مجموعه شعر او با نام ‹‹من و نازی›› در ۱۳۷۶ منتشرشد...و من آن زمان تقریبا به همه کتابفروشی های مشهد سر زدم اما تا مدت ها اثری از کتابش نیافتم ... این مجموعه ی شعر تا کنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شده و به شش زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است. ستاره/چیزی شبیه زندگی/دو مرغابی درمه/گلدان و آفتاب/پیامبر بی کتاب/دل شیر...دیگر آثار اوست . یادش جاویدان ... به ساعت نگاه می کنم: حدود سه نصفه شب است حسین پناهی
(فهمیدم از چه یادش در خاطرم آمد ..امروز سال مرگ پناهی بود و من حالا که نوشته ام پایان گرفت ... فهمیدم .) ( شاید کسی را که با او خندیده باشی از یاد ببری اما هرگز کسی را که با او گریسته ای از یاد نخواهی برد ... . " جبران خلیل جبران" ) بیش تر از آن که با تو خندیده باشم گریسته ام ... و تو ... بیشتر از آن که برایم گریسته باشی خندیده ای... شاید برای همین است که با همه فرق می کنی...و شاید برای همین است که از همه تنهاتری...با اشک های همه می گریی و با دردهای خودت خلوت می کنی... در قسمت کردن غم هایت بخیلی رفیق ! شانه های من بی تسلی بخشیدن به اشک های تو تنهاترند ، تمنایم را بپذیر ...بگذار دل من اندکی پذیرای غم های تو باشد ... این بار می خواهم به جای خنده هایت مرا به قطره ای اشک میهمان کنی... و من از این قطره هزاران گل سرخ در خاطراتمان برویانم ...
خلوت تنهای ات را کنجی برای من هست ؟! ...
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند
چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان
وسایه های کشدار شبگردانه خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری!از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سالهاست که مرده ام

| Design By : Night Melody |
